meysampg

از چیزهایی که یاد می‌گیرم، می‌نویسم… :)

۱۸ مطلب با موضوع «من++» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۱۶ ب.ظ میثم پورگنجی
هویت از دست رفته

هویت از دست رفته

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷: این پست برای اولین بار در ویرگول و به این آدرس منتشر شده است.

حسام‌الدین مطلبی نوشته است در مورد پسران سالخورده. عنوان گویاست، روایتی از نسل ما؛ که به پوچی عمر باختن، جنسیت نمی‌شناسد.

نسلِ ما، نسلِ غریبی نیست؛ آنچه حسام‌الدین گفته است بر هر آنکس که با ما زیسته باشد، چیز عجیبی نیست. مائیم که نه خود پیِ آرمانی ریخته‌ایم و نه خود برج آرزویی را خراب کرده‌ایم. نسلِ ما، نسلِ غم‌سازانِ مست‌گونه‌ی دل‌ازدست‌داده است. نسلِ مانده در آرزوی آرمان‌هایی که می‌رفت مدینه‌ای بسازد، فاضله، نه برای ما که برای تمام آنچه از نمودها در گیتی دیده‌ایم. نسل آرزوی آرمان‌های بر بادرفته‌ای که جوانی به پای آن هزینه کرده‌ایم.

نسلِ ما، نسل غریبی است؛ نسلی که صدایش را در همهمه‌ای از پوچ‌نماییِ یک طیف گسترده، از فلسفه تا شوآف ناشنیدنی کرد. نسلی که هم خود خود را سانسور کرد و هم دیگران برایش سانسورِ خود را تعریف و تبیین کردند. نسلی که از جان هزینه می‌کند برای آنچه که می‌خواهد، نسلی که دیگر جانی برای خواستن ندارد.

ما نسلِ بی‌وطن‌های پوچ‌انگارِ سرگردان؛
ما نسلِ بوسه‌های ترس،
نسلِ حسرتِ نعره‌های سرمستان…
ما وارثانِ غم،
ما هیچ‌پوشانِ غریبِ ساکنِ برهان.
صحبت ز ماست، به هر جا که فسانه است…
ما عاشقانِ بی‌گفتگویِ شعرِ اولِ سلمان:
عمری سپرده‌ایم به بختِ یک کودکِ یتیم،
.چون مادری که مرده در کنار گهواره‌ی خُردْطفلان.

۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ میثم پورگنجی
فیشینگ به زبان ساده

فیشینگ به زبان ساده

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷: این پست برای اولین بار در ویرگول به این آدرس منتشر شده است.

فیشینگ خودمونیش میشه همون تور انداختن برای مخ‌زدن. برای مثال یک روز صبح که در حال چک‌کردن ایمیل‌تون هستید، یه ایمیل رو می‌بینید از طرف بانک‌تون که لطفا ظرف سه روز آینده تو حساب‌تون لاگین کنید و پسورد رو عوض کنید، گرنه باید به شعبه‌ی خودتون مراجعه کنید، زیر متن هم لینک ورود به صفحه‌ی بانک نوشته شده. شما کلیک می‌کنید و داخل صفحه یوزر پسورد رو وارد می‌کنید و لاگین می‌کنید، حالا یا لاگین میشه، یا خطا میده یا هر چی. نکته کجا بود؟

آدرس سایت بانک شما filanbank.ir بوده و آدرسی که لینک توی ایمیل بود fiIanbank.ir. فرقشون چیه؟ ? تو دومی من l رو با i بزرگ نوشتم یعنی I. یعنی طرفی که میخواد اطلاعات شما رو بدزده رفته دامنه‌ی fiianbank.ir رو ثبت کرده، ولی داخل لینکی که برای شما فرستاد اونطور نوشته تا اگه قبل کلیک کردن خواستید از استوس‌بار مرورگر لینک رو چک کنید، شک نکنید!
شما وارد یک صفحه‌ی تقلبی شدید که کاملا شبیه صفحه‌ی اصلی‌ه، اطلاعات خودتون رو -که پر کیس هر چی میتونه باشه- وارد کردید و خلاص. این میشه کلی‌ترین و ساده‌ترین چیزی که تو فیشینگ میشه دید.

یک نمونه از ایمیل‌های تقلبی برای فریب کاربران (منبع: ویکی‌پدیا)
یک نمونه از ایمیل‌های تقلبی برای فریب کاربران (منبع: ویکی‌پدیا)

تو حالت پیچیده‌تر طرف میاد یکی رو تارگت میکنه، مثلا شما روزنامه‌نگارید و قراره عکس‌های شخصی شما رو بدزدن و ازش برای اهرم فشار استفاده کنن علیه‌تون. اینجا طرف اول میاد شروع میکنه در مورد شما اطلاعات جمع کردن -نکته: بهترین جا برای گرفتن اطلاعات در ظاهر بی‌ارزش ولی کاملا کاربردی، شبکه‌های اجتماعی‌ه- مثلا شما یروز توییت کردین «درخواست ثبت‌نام دادم برا فلان کتابخانه! یوهو!» و یروز دیگه گفته بودین که «(فلان گوشی اندرویدی) جدیدم بهتون سلام میکنه ?». اینجا طرف میاد یه سناریو می‌نویسه تَر و تمیز! فلان کتابخونه لیست کتابهاش تو سایتش هست، ۴۰ روز هم طول میکشه که عضویت شما تائید شه، پس میاد یه برنامه‌ی اندرویدی می‌نویسه حاوی اطلاعات کتاب‌های کتابخونه و روز ۳۳م برای شما یه ایمیل میاد که «هورا! پیش‌عضویت شما در کتابخانه‌ی فلان تائید شد! از طریق لینک زیر میتونید نرم‌افزار کتابخونه‌ی ما رو دانلود کنید و با یوزر پس زیر میتونید بهش وارد شید و کتاب‌هایی که علاقه دارید رو به لیست علاقه‌مندی‌های خودتون اضافه کنید تا بعدا راحت‌تر از کتابخانه‌ی ما استفاده کنید!». شما هم خوشحال نرم‌افزار رو دانلود می‌کنید و بدون توجه به پرمیژن‌ها نصب می‌کنید و وارد نرم‌افزار میشید و خیلی عادی شروع به استفاده می‌کنید. تبریک به اون خرابکار، الان به هر چی اطلاعات میخواد تو گوشی شما دسترسی داره :).

تا شما اجازه ندهید کسی نمی‌تواند از شما چیزی بدزدد! مواظب نرم‌افزارهایی که نصب می‌کنیم باشیم.
تا شما اجازه ندهید کسی نمی‌تواند از شما چیزی بدزدد! مواظب نرم‌افزارهایی که نصب می‌کنیم باشیم.

خب چیکار کنیم؟

  • ۱. کامل مطمئن شید که روی چه لینکی دارید کلیک می‌کنید!
  • ۲. حداقل تو ایران شما باید دنبال کار بدوئید و کسی نمیاد اینقدر کار رو براتون راحت کنه! مواظب باشید کجا دارید اطلاعات‌تون رو وارد می‌کنید.
  • ۳. چیزی که روی اینترنت میذارید -حتی خصوصی- مال شما نیست دیگه! دقت کنید چی میذارید.
  • ۴. اطلاعات حساس رو روی گوشی‌تون نگه ندارید یا حداقل توجه کنید که چی دارید از کجا نصب می‌کنید.
  • ۵. اگه اونقدر مهم هستید که کسی بخواد اینقدر دنگ و فنگ بکشه برای بدست آوردن اطلاعاتتون، دست راست‌تون روی سر من! یه سی تومن وام میخوام! نمیتونید جور کنید؟ ?.

پ.ن: بهانه‌ی نوشتن متن را یکی از عزیزان در یکی از گروه‌های تلگرام در اختیار قرار داد. متن بعد از نوشتن تقریبا کپی شد و اینجا ارسال شد. اگر احساس می‌کنید کسی از نزدیکانتان در مورد فیشینگ اطلاعاتی ندارد، لطفا این متن یا هر متن مشابه‌ای را در اختیارش قرار دهید تا بخواند و یا اگر خودتان می‌توانید برایش توضیح دهید تا مورد سوءاستفاده قرار نگیرد.

۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۹ ب.ظ میثم پورگنجی
۱۰ چیز کوچیک که باهوش‌ترت میکنه!

۱۰ چیز کوچیک که باهوش‌ترت میکنه!

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷: این پست برای اولین بار در ویرگول به این نشانی منتشر شده است.
امیروفسکی این مقاله را در توییتر شیر کرده بود که برای من عنوان اولین موردش جذاب بود! لاجرم به سنت دست دادن با اولین نفر در ورزشگاه و تا آخر رفتن، تا ته‌ش را خواندم. این پست ترجمه‌ی سریع، من‌برداشتی و آزادی است از آن مقاله، بدون هیچ وفاداری به اصل نوشته. تلاش بر این بوده است که برای بار دوم که آنرا می‌خوانم سریع داستان را بفهم‌م که چه بوده است. امید اینکه برای دیگری هم مفید واقع شود.

۱. در مورد استفاده از اینترنت هوشمندتر باش!

مسلما تو اینترنت کارهایی جز چک کردن مدام توییتر و استوری‌های اینستاگرام یا کانال گیزمیز هست! خب سعی کن از اونا -مثل ممرایز یا فرانش- استفاده کنی. مرسی.

۲. در مورد هر چی که یاد می‌گیری یچی بنویس.

بهترین راه برای اینکه وقتی یچی رو یاد می‌گیری یادت بمونه، اینه که در موردش بنویسی. با زبانی که خودت بفهمی، دقیقا مثل یادداشت‌های کنکور!

۳. یک لیست «خلاص!» درست کن!

همیشه یه لیست درست می‌کنیم از کارهایی که باید انجام بدیم، از این به بعد یه لیست هم داشته باش از کارهایی که کردی و گفتی «خلاص! اینم تموم شد!». این لیست حالت رو خوب میکنه و بهت اعتمادبنفس میده و موجب میشه کم‌کم قوی و قوی‌تر شی.

۴. آخ آخ از بازیای فکری!

یه بازی فکری انتخاب کن و بازی کن! چیزی که مجبورت کنه به فکر کردن! سودوکو شاید خوب باشه، ولی من این پازل منطقی‌ها رو دوست دارم!

۵. رُفقای باهوش داشته باش.

تو میانگین ۵تا آدمی هستی که اکثر اوقات دور و برتن! اگه جایی هستی که هر چی تو میگی درسته، داری اشتباه میزنی داداچ! سعی کن رفقایی داشته باشی که فکر کنن، بحث کنن و تو و حرفات رو به چالش بکشن!

۶. زیاد بخون.

تا میتونی بخون! هر چی متن درست درمون دم دستت هست بخون! علمی! تخیلی! روزنامه! آگهی استخدام! زندگی‌نامه‌ی آیت‌الله بهبهانی! هر چی! بخون! زیاد بخون! کم‌ترین فایده‌ش اینه که اونقد دایره‌ی لغاتت گسترده میشه که امکان رابطه‌ی بهتری با بقیه رو بهت میده و بهتر میتونی منظورت رو منتقل کنی.

۷. به بقیه توضیح بده!

به بقیه در مورد چیزی که بلدی جوری توضیح بده که بهش علاقه‌مند شن، ساده و محکم! اگه هم چیزی رو تازه داری یاد می‌گیری، جوری یاد بگیر که بتونی بری پیش بقیه در مورد کلیاتش توضیح بدی! کلا سعی کن توضیح بدی، بگرد دنبال گوش! [و بهترین جا برای گوش پیدا کردن، سمینارها یا لاگ‌ها هستن].

۸. هیئتی یچی یاد بگیر!

حالا اینقد ترمیک و آکادمیک و مثبت و رو خط یاد نگیری چیزی نمیشه بخدا! بعضی وقتا هم بسیجی‌طور بزن به خط و یچی یاد بگیر! ول کن می‌فهمی یا نمی‌فهمی، زخم کن و سعی کن بری جلو! برا یه آخر هفته چی میتونه جذاب‌تر از یچیز جدید یاد گرفتن باشه! یه زبان برنامه‌نویسی جدید یا یه غذای جدید! حتی ترکیب دلسترهای مختلف از رو یه آموزش! یجا به دردت میخورن! یاد بگیر!

۹. یه زبان جدید یاد بگیر.

یاد گرفتن یه زبان جدید بهت کمک میکنه هم چیزای جدید یاد بگیری و هم با آدمای بیشتری رابطه برقرار کنی و هم با فرهنگ‌های متفاوتی آشنا شی! روزی سه چهار کلمه از یه زبان رو یاد بگیر! در کنارش میتونی موسیقی‌های به اون زبان رو گوش بدی و این بهت کمک میکنه در زبان بیشتر پیشرفت کنی.

۱۰. بخواب بابا جان! بخواب!

کی نفر اول گفت کم‌خوابی نشونه‌ی خوبی‌ه؟ :/ آقا جان تا میتونی بخواب، اولا مغز فن نداره که خنک شه! و دوما هر چی یاد می‌گیره رو تو بافر نگه میداره! خواب به مغز کمک میکنه تا اطلاعات رو از بافر به یه محل بلندمدت‌تر منتقل کنه! همیشه و مخصوصا وقتایی که داری یچیز جدید یاد می‌گیری، مواظب خوابت باش! چرت بین یادگیری هم فراموش نشه!

۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ میثم پورگنجی
حالِ روزگار

حالِ روزگار

حالِ روزگار خوب نیست. آنقدر خبر و اتفاق و شرایط تلخ دور و برمان -حداقل م- را گرفته که آدم دلش لک می‌زند برای نیم کیلو خوشی بی‌دغدغه. شاید بتوان گفت که بخش بزرگی‌اش اثر اطلاع‌رسانی سریع در شبکه‌های اجتماعی‌ست اما آنچه واضح است این است که برای هر معلول، علتی هست و اگر نبود واقعیت آن، خبرش هم نبود.

میان این الاکلنگ‌بازی روزگار، دیروز خبری را شنیدم که دلیل تلخی روزم شد، سرطان مریم میرزاخانی. کلا حالِ روزگار خوب نیست، برایش دعا کنیم.


پ.ن: پست مانده بود از دیروز روی صفحه. با پاراگراف اول و عکس‌ش. امروز خط اول پاراگراف دوم را نوشتم و ارسال کردم. توییتر را باز کردم که لینک آنرا منتشر کنم، توییت خواندم که خداحافظ نابغه :). کون لقت دنیا.
۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۲۹ ب.ظ میثم پورگنجی
چرا نباید در مقابل یادگیری گارد داشت؟

چرا نباید در مقابل یادگیری گارد داشت؟

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷: این پست قبلا در ویرگول به این نشانی منتشر شده است.
چند ماهی است که به عنوان برنامه‌نویس بک‌اند در فرانش مشغول به کار شده‌ام و به این سبب انتقادات و پیشنهادات متفاوتی به منظور بهبود یا رفع نیاز/انتظار کاربران را مشاهده می‌کنم. در این بین یک انتقاد برایم جالب بود. ماجرا از آنجا شروع شد که یک دوره‌ی حساب دیفرانسیل و انتگرال به فرانش اضافه شده بود و یکی از کاربران در اعتراض نظری با این مضمون گذاشته بود که «منِ کامپیوتری رو چه به ریاضی؟». آنجا این سوال ذهنم را مشغول کرد که آیا من هم به خاطر عناوین و سمت‌ها و بدون در نظر گرفتن نیازهایم، خودم را از بعضی یادگیری‌ها محروم می‌کنم؟
علوم آنقدر تخصصی شده‌اند که عملا تخصص بر تمام آنها، ناممکن است، اما فهمی هر چند ابتدایی، ارتباط را ساده‌تر می‌کند.
تحقیقی بر روی این مسئله نداشته‌ام و جایی هم در این مورد تابحال چیزی نخوانده‌ام، اما تجربه‌ام می‌گوید که انسان تمایل به یاد نگرفتن دارد کلا! یعنی کلا دلش می‌خواهد تا هر چه که می‌تواند یاد نگیرد و این نیز نتیجه‌ای نیست جز آنچه از ذات یادگیری می‌آید. یادگیری پروسه‌ای است شامل یک طیف، از آشنایی با مفاهیم جدید تا ثبوت آنها در ذهن و بکارگیری آنها با کمترین بار پردازش ذهنی. و دقیقا ترسناک‌ترین نقطه‌اش هم همان اولش است: «آشنایی با مفاهیم جدید!». اول دبستان من را تصور کنید [یک مشت باهوش ریخته‌اند دورم! این است که تعمیم نمی‌دهم، شما همان اول دبستان من را متصور شوید]: می‌خواهم نوشتن ا را یاد بگیرم، الف، حرف اول الفبا؛ چقدر تمرین و مرارت و سرکوفت و آخرش تو حمال می‌شوی می‌شنوم تا آخر ا از ماری لغزان، تبدیل به چوب خشک راستی شود. هر چند این فرآیند ممکن است در یک روز اتفاق بیافتد، اما سختی آنرا احتمالا همه بخاطر داریم. کودکان عموما توانایی تمرکز بالاتری دارند و این توانایی، سرعت یادگیری آنها را بالاتر می‌برد. این به معنی آسان‌بودن یادگیری نیست! حال همان کودک -که من باشم- را در نظر بگیرید که وارد سال پنجم دبستان شده است. امروز او دیگر برای نوشتن حروف الفبا فکر نمی‌کند و مسائل مشکل‌تری در یادگیری به سراغ او آمده‌اند که بایستی مرارت یادگیری تا ملکه‌ی ذهن‌اش شدن را تحمل کند. این فرآیند تا یافتن یک شغل و ته‌نشین شدن در زندگی برای او ادامه خواهد داشت.
کودکان عموما توانایی تمرکز بالاتری دارند و این توانایی، سرعت یادگیری آنها را بالاتر می‌برد. این به معنی آسان‌بودن یادگیری نیست!
ته‌نشین شدن در زندگی! چه عبارت حال بهم‌زن باحالی! و این یک واقعیت است. نقطه؟ نه! «مگر برای آنها که یادگیری را یک فرآیند تمام‌عمر می‌دانند!». داستان همین‌جا شروع می‌شود و اول روضه‌ی من اینجاست. در فرآیند یادگیری، هیچ معنایی ندارد که «چون من فلانم، پس چرا باید بیسار را یاد بگیریم؟». پترن دادم تا برای همه‌مان روشن باشد. اینکه «چون من بک‌اندم، پس چرا باید جاوااسکریپت یاد بگیرم؟» و یا «من که مترجم انگلیسی‌ام، دیگه چرا باید فرانسه یاد بگیرم؟» جملات غریبه‌ای برای احتمالا هیچ‌کداممان نیستند، یا آنها را گفته‌ایم و یا شنیده‌ایم. دلیل خیلی مثبت‌اندیشانه‌ی این ماجرا می‌تواند چیزی شبیه این باشد: «چون ما می‌خواهیم در یک چیز خیلی متخصص شویم، پس نباید در راه رسیدن به آن تخصص، خودمان را در چاله چوله‌های -و عملا در سیاهچاله- یادگیری چیزهای جدید بیاندازیم! هر چقدر هم یاد بگیریم، می‌بینیم باز هم چیزی هست که بلد نیستیم و این عملا انرژی، نشاط، وقت و باقی چیزهامان را می‌گیرد.». حرف، حرفِ نسبتا درستی است.
زندگیِ روتین، زیستنِ روزانه‌ای است از انجام کارهایی که عموما نیاز به فکر زیاد ندارند.
اینکه چه یاد بگیریم به همان اندازه اهمیت دارد که گارد نداشتن در مقابل یادگیری چیز جدید. و از هر دوی آنها بااهمیت‌تر، دانستن اینکه باید چه چیز یاد گرفت کلیدی‌ترین نقطه‌ی یادگیری است. به نظر مشکلی که علت این پست شد همین است: «عموما نمی‌دانیم که باید چه چیز بدانیم.» [روح جمع کثیری از فلاسفه با این جمله‌ی من شاد شد. بخدا قسم!]. برای مثال اگر آن دوستِ کامنت‌گذار پرسیده بود چرا منِ برنامه‌نویسِ ساده -یا خالی، بدون خط، بدون اکستنشن- باید حساب دیفرانسیل و انتگرال یاد بگیرم، جوابی برایش نداشتم، ولی اگر یک برنامه‌نویسِ حوزه‌ی پردازشِ تصویرِ فعال در بخشِ ترمیمِ تصویر آن سوال را می‌پرسید، جوابی مثل «چون برای بازسازی تصویر تو نیاز به گرادیان داری و برای فهم و توانایی پیاده‌سازی آن، تو نیاز به حساب دیفرانسیل و انتگرال داری.» احتمالا می‌توانست برایش دلیل قانع‌کننده‌ای باشد.
با استفاده از تکنیک‌های ریاضی، خانم از تصویر سمت اینور حذف شده است. کاملا خودکار!
آیا آن برنامه‌نویس اول تقصیری دارد که به ریاضی علاقه ندارد؟ مسلما نه! اما اگر برنامه‌نویسی بخواهد تا از صرف برنامه‌نویس بودن، به یک برنامه‌نویسِ پردازشِ تصویر و بعد از آن به یک برنامه‌نویسِ پردازشِ تصویرِ ترمیمِ تصویر تبدیل شود، نباید از سختیِ یادگیری مفاهیم جدید گلایه کند. این همان جان کلام است. برای کسی که تمایلی به ته‌نشین شدن در زندگی ندارد، همیشه چیزهایی -حتی بی‌ربط- برای یادگیری هست!
۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۱۳ ق.ظ میثم پورگنجی
سال کبیسه

سال کبیسه

لپ‌تاپ رو که باز کردم، گفتم قبل شروع هر کاری برم ببینم سال‌های گذشته اینطور روزی چیزی نوشتم یا نه و بعد متوجه شدم که امروز ۳۰ اسفنده. بالطبع حداقل تو این وبلاگ نباید اثری از نوشته‌ای مربوط به ۳۰ اسفند پیدا کنم، این نوشته رو نوشتم که حداقل سال‌های بعد اگه عمری بود و سال کبیسه‌ای رسید، این نوشته رو داشته باشم :)).

قضیه‌ی روضه خوندن نیست، اما چند ساعت بیشتر به تحویل سال نو نمونده. توییت‌ها، پیام‌های تلگرام و واتس‌آپ، عکس‌های اینستاگرام و سرانجام تماس‌های تلفنی، همه حاکی از خاطره‌هایی زنده‌شده در یادها هستند. یه دسته سوال تقریبا ثابت -فارغ از زمان جایگزین‌شده در سوال- هستن که «سال کبیسه‌ی بعدی کجام؟ در چه حالم؟ چه خاطره‌هایی ساختم؟ چیا بدست آوردم و چیا از دست دادم؟» و ذهنم رو مشغول کردن. امیدوارم سال کبیسه‌ی بعدی رو با کلی خاطره‌ی خوب و اتفاق شیرین و موقعیت‌های عالی یادآوری کنم.

بهار عیدی داد،
عیدتون مبارک!
۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۴۸ ب.ظ میثم پورگنجی
کوله‌پشتی ۹۵

کوله‌پشتی ۹۵

کوله‌پشتی ۹۵ هم رفت تو انبار خاطرات، کنار کوله‌پشتی ۹۴.

روزهای آخر سال ۹۵ رو در حالی سپری میکنم که به کمیت‌ها و کیفیت‌های این سال فکر میکنم. سال ۹۵ برای من سالی پر از فراز و نشیب بود، سالی چالشی و پر از اتفاقات جورواجور، به شدت و مثل ۹۴.

۶ ماه اول سال به تکمیل و بهره‌برداری erp بهارسامانه گذشت. روزهایی پر از رشد، هیجان، ناامیدی، استرس، ناراحتی، فشار، خوشحالی از نتیجه‌ها و پیشرفت‌های کوچیک. روزهای خندیدن و ناراحت شدن کنار تیم. روزهای تلاش برای بالا و بالاتررفتن. از اواخر تابستون ایده‌ی ایجاد یک ساختار بین من و مضا شکل گرفت. از مهر از شرکت اومدم بیرون تا کم‌کم آماده‌ی سربازی شم. اواخر مهر بود که سربازی من به صورت غیررسمی شروع شد. پاییز به این امر گذشت در حالیکه در اواخرش محل زندگیم رو تغییر دادم تا در کنار روزهای سربازی که میان، نهال یک تیم رو هم با هم بکاریم. ۲ ماه آموزشی سربازی رو از اول دی شروع کردم و این روزهای آخر اسفند در حال گذران سربازی‌م هستم و تلاش برای تیمی که تازه جوونه زده. در خلال همه‌ی این ۱۲ ماه، یادهایی اومدن، بعضی موندن و باقی رفتن. خاطره‌هایی ساخته شد و حرف‌هایی زده شد و سرخوشی‌های مستانه‌ای که نعره‌ی خنده شد و بغض‌هایی که خفه شد. همه‌ی اون‌ها تو دفترچه‌ی خاطرات ۹۵ ثبت شدن و با کوله‌پشتی به پستوی حافظه رفتن که شاید درس فرداها باشن و یا کلیدهای اتصالی برای آینده.

امسال گذشت. در حقیقت امسال سخت گذشت. سال گذشت در حالیکه صدای ترکیدن استخون‌هام رو شنیدم، طاقت آوردم و برای رشد خودم تلاش کردم. سال گذشت، اما امیدم در کنار خودم بزرگ‌تر شد. سخت بود، ولی راضی‌م.

عملا برای سال بعد هیچ تصمیم کلیدی‌ای نمیتونم بگیرم، سربازم و سرباز اختیار از خودش نداره :). تنها هدفی که گذاشتم اینه که هر چی شد، برای زبان انگلیسی و تسلط به زبان‌های برنامه‌نویسی تلاش کنم. هر چند شهودم سال بعد رو سالی متفاوت از نظر نوع اتفاقات پیش‌بینی میکنه و چشمک میزنه که خیلی برنامه نریز :)، اما به هر حال منم و برنامه‌ریختن برای آینده، نباشه نمیشه که.

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار…

۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۵۷ ب.ظ میثم پورگنجی
۶ سوال برای شناخت بهتر خود

۶ سوال برای شناخت بهتر خود

امروز برای خودم سوال شد که هدفم از زندگی چیه و این سوالی‌ه که هر چند وقت یکبار میاد سراغم. واقعیت امر اینکه جواب قطعی و متقنی براش ندارم. نمیدونم! به هر حال برای بهتر شدن حالم شروع کردم به سرچ کردن این سوال که «هدف از زندگی چیه؟» و در این بین این مطلب رو پیدا کردم که برام جالب بود. ترجمه‌ی خودمونی ازش رو اینجا میذارم که هم بعد خودم بتونم بهش رجوع کنم و هم شاید به درد کسی خورد.

۱. چه چیزهایی از زندگی رو خیلی دوست دارم؟

تو تنهایی‌هام از فکر کردن به از دست دادن چه چیزهایی خیلی ناراحت میشم؟ خانواده‌م؟ یکی از بهترین دوستام؟ تو خیال‌هام دوست دارم یه فروشگاه خیلی بزرگ تو یه نقطه‌ی شلوغ شهر داشته باشم و من مدیرش باشم؟ یا یه استاد دانشگاه باشم که خیلی خوب درس میده و از اینکه می‌بینه دانشجوهاش دارن پیشرفت میکنن خیلی خوشحال میشه؟ همیشه دارم برنامه می‌ریزم که یکی از دوستام رو شاد کنم و از اینکه میتونم یکی رو خوشحال کنم، شاد میشم؟

۲.بزرگترین موفقیت‌ها و دست‌آوردهای زندگیم چی بوده؟

وقتی به گذشته‌م فکر میکنم، کجاها هست که از بخاطر آوردنشون دلم قیژی ویژی میره؟ کجاهاست که به خودم احساس غرور دارم؟ کجاهاس که دوست دارم وقتی تو یه جمع خودمونی هستیم و همه از تجربه‌های خوبشون میگن، منم تعریف کنم و بگم خیلی بهم حال داده و درسای زیادی ازش گرفتم؟ چه دست‌آوردی تا حالا داشتم که دوست دارم سرم رو بالا بگیرم و اونو یجوری تو رزومه‌م جا بدم؟

۳. اگه کسی من رو قضاوت نمی‌کرد، حاضر بودم برای چه کارهایی تلاش کنم و پایداری داشته باشم؟

اگه جایی زندگی می‌کردم که هیشکی به آرنجش هم نبود که بقیه چیکار میکنن و هر کار که می‌کردم، همه بهم احترام میذاشتن و تشویقم می‌کردن، چیکارا می‌کردم؟ می‌رفتم گلدوزی یاد می‌گرفتم؟ یا شروع می‌کردم به رقصیدن برای مردم تو خیابون و تلاش می‌کردم برای بهتر شدن رقصم؟ همش می‌گرفتم می‌خوابیدم و هیچ وقت سر کار نمی‌رفتم؟ یا می‌رفتم یه کماندو می‌شدم و یه زندگی پر از هیجان رو شروع می‌کردم؟ اگه بدونم امروز آخرین روز زندگی‌مه و فردایی وجود نداره که نگران باشم که بقیه چی می‌خوان بگن در موردم، امروز رو به چی اختصاص می‌دادم؟ یاد گرفتن یه زبان جدید برنامه‌نویسی یا درس دادن تو مدرسه‌ای تو یکی از روستاهای دورافتاده؟

۴. اگه تو زندگیم هیچ محدودیتی نداشتم، چطور زندگی می‌کردم؟

اگه بابام هر روز صبح که از خونه میخوام بیام بیرون با نگاه و اشاره به مدل موهام اشاره نمی‌کرد و شب مامانم طعنه نمی‌زد که پس‌اندازت رو از بانک نکشی بیرون و مملکت رو ورشکست کنی، چیکار می‌کردم؟ اگه می‌تونستم برم تو تنظیمات محیط کاریم و بگم محیط کار اینطور باشه و ساعت شروع و پایان کار این، چطور می‌ساختم محیط کارم رو؟ اصلا سر کار می‌رفتم؟ اگه قرار بود هیچکس براش مهم نباشه که اصلا من چیزی پوشیدم یا نه، چه تیپی می‌زدم؟ با شلوارک و کت و کروات روی تی‌شرت می‌رفتم بیرون یا چی؟

۵. اگه ۱۰۰ میلیارد تومن پول داشتم باهاش چیکار می‌کردم؟

تقریبا همه‌مون یه دور دور دنیا رو می‌زدیم و هر چی می‌تونستیم غذاهای خوشمزه می‌خوردیم و ماشین فلان و خونه‌ی اله داشتیم. خب! اگه می‌دونستم هر چی پول خرج کنم کارت بانکی‌م خالی نمیشه و هیچ عقده‌ی خوش‌گذرونی هم نداشتم، اونجا پولم رو صرف چه کارایی می‌کردم؟ می‌رفتم یه شرکت رقیب می‌زدم برای BRT شهرداری یا یه سالن تئاتر راه مینداختم؟ حتی شاید هم یه کافه؟ شاید هم معلم خصوصی می‌گرفتم و کلی زبان خارجی یاد می‌گرفتم؟ دیگه چی؟

۶. تو زندگیم کیا برام الهام‌بخش بودن و همیشه تحسین‌شون کردم؟

کاش من جای فلانی بودم!، اوووووووووف! ببین لامصب چیکار کرده! خوش به حالش به قرآن مجید!، شرمنده مامان! نمیتونم بیام مهمونی! دارم زندگی‌نامه‌ی استیو جابز رو میخونم و جون تکون خوردن از سر جام رو ندارم به خاطر این کتاب!. این جمله‌ها رو در مورد کیا میتونیم بگیم تو زندگی‌مون؟ کیا هستن که دوست داشتیم همکارشون یا شاگردشون باشیم و چیزی ازشون یاد بگیریم؟ کیا هستن که دوست داشتیم هر جا میریم بگیم البته دوست من فلانی هم نظرش اینطوره! در کل کی هست که همیشه مورد تحسین من بوده و من با اخلاقش، کارش، قیافه‌ش یا همه‌ی ویژگی‌هاش خیلی حال کردم؟
۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۴۵ ب.ظ میثم پورگنجی
سقوط تدریجی یک رویا

سقوط تدریجی یک رویا

شب تلخی است. باز گوشه‌ای از این مملکت، با هر دلیل و داستانی عده‌ای انسان جانشان را از دست داده‌اند. کمتر آدمی را می‌توان یافت که ماجرای پلاسکو را شنیده باشد و حال و روز خوشی برایش باقی مانده باشد. قصه تلخ است، اما اگر حتی بخواهم با تیپ و ژست «من یشاء»ـی نیز حرف بزنم، باز تلخی این زهری که بر جانمان اثر کرده و روز به روز از آدم بودنمان می‌کاهد، خودش را نشان می‌دهد. ساعات اولیه امروز بود که از سلفی در این پست اینستاگرام‌م نوشتم و آنجا ماکزیمم سلفی و اسارت گجت‌ها را جستجوی هویتی برای یک نسل بدون دست‌آورد دیدم تا آنکه اخبار پلاسکو در شبکه‌های اجتماعی پیچید.

مرثیه‌ی انسانیت

قصه‌ی تلخی است، در خاورمیانه که بدنیا آمده باشی، خبر کشته‌شدن و کشتن را به همراه اخبار بالا و پایین شدن قیمت نفت و ارز هر روز می‌شنوی. اینجا از دست دادن جان از شدت تکررش، غمی را به دنبال ندارد. از این جبر که بگذریم، آنچه شبیه عکس این پست است، روح انسان را آزار می‌دهد. چه شد که در جایی که غم از دست رفتن ققنوس‌وار آتشنشانان قهرمان، می‌بایست باعث غم و ضجه‌ی ما شود، سوژه‌ی عکس‌هایمان شد و برای شکار صحنه‌ای حتی از بالارفتن از ماشین‌های امداد هم نگذشتیم که مبادا دیگری زودتر محتوایی را ارسال کند و خوراک ما کم‌رونق شود؟ تکه‌های روح‌مان را در کدام خراب‌شده‌ای به جا گذاشته‌ایم که ناله‌های التماس‌گونه‌ی راننده‌ی آمبولانس برای باز کردن مسیر توسط مردم هجوم‌برده به محل حادثه نیز افاقه نمی‌کند؟ چه می‌شود که فاجعه‌ای که اگر در پاریس و آمستردام و لندن اتفاق افتاده بود، اکنون ما را شمع بدست در سکوت، به سفارت‌ها برای تسلی و همدردی رسانده بود، اینجا به طنازی و جک‌گویی و تسویه حساب سیاسی مشغول‌مان کرده است؟ چرا اینقدر جان بهای کمی برایمان پیدا کرده است؟ اعضای یک پیکر بودنمان را به چه قیمت فروخته‌ایم؟

صدا و سیما، پیکار بوفالوی شرقی و گاو استرالیایی

شاید بتوان بخشی از این هجوم را بپای نگرانی مردمی انگاشت که کمتر خبر راست و صادقی را دست اول از صدا و سیما شنیده‌اند. رسانه‌ای که با پولی که حق تک‌تک مردم است، نشان داده است که در مواقع حساس، پخش مستند حیات وحش و تبلیغ روغن فلان توسط خانم فلان را بیشتر از پیشگیری از خبرهای بی‌اساس و مطلع کردن مردم از ماهیت مسئله می‌پسندد. اعتمادی که شکسته شده است و سانسوری که بر هر رسانه‌ای از طریق فیلترهای مختلف اعمال می‌شود، مردم را به این وا می‌دارد که خود خبرنگار آزاد دیگران باشند و آنچه هست را آنگونه که هست انتقال دهند. شاید بتوان این توجیه را پذیرفت، اما نکبت به هیچ انگاشتن جان یک انسان، آنقدر بزرگ هست که این توجیه را نیز بی‌اثر کند. صدا و سیما هم هر چه که باشد، توجیه توجه نکردن به التماس‌های آن راننده‌ی آمبولانس نیست.

من، خودِ آن سیزدهم…

نگارنده خود را از جامعه‌ی موصوف این پست، جدا نمی‌داند. این نکبت گریبان همه‌مان را گرفته است. ای کاش به خودمان بیاییم. ای کاش برایمان حتی این احتمال که حتی کثر ثانیه‌ای ایجاد خلل توسط من در روند امدادرسانی و نجات، می‌تواند جان انسانی را بگیرد، پررنگ شود. ای کاش صرف این فعل برایمان کمی مشکل‌تر شود و انسان، هر چه که هست برایمان عزیز شود. ای کاش خود جز آن دسته باشیم که یافتن موقعیتی برای داشتن محتوایی برای ارسال را بر کرامت انسانی مقدم نمی‌داند، ثبت خاطره‌اش را به قیمت یک انسان تمام نمی‌کند. ای کاش با این سرعت به مرز نابودی نزدیک نمی‌شدیم.


پ.ن: حالم خوش نیست، از زیستن خود خسته‌ام.

۳۰ دی ۹۵ ، ۲۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم پورگنجی
چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ب.ظ میثم پورگنجی
عمه‌ی فقیر پیر

عمه‌ی فقیر پیر

من هیچ وقت راه و رسم برخورد با گربه را بلد نبوده‌ام و یاد هم نگرفتم. ماکزیمم کاری که من برای یک گربه می‌توانم انجام دهم این است که غذایش را بگذارم و ظرفش را پر آب کنم و زمانی که با خُرخُر به طرفم آمد، بغلش کرده و نوازشش کنم. باقی اوقات من در گوشه‌ی خودم نشسته‌ام و او به دنبال شیطنت خودش می‌رود. اگر هم جایی بخواهد مرا وارد بازی خودش کند، در بهترین حالت سه یا چهار دقیق می‌توانم تحمل کنم. نه که داستان، داستان گربه باشد، نه، هر جانور دیگری هم همین خاصیت را برای من دارد و من این خاصیت را برایش. برای مثال فرض بفرمائید یک تمساح خانگی داشته باشم که در یک عصر پائیزی و تاریک‌روشنی غروب هوا، حوصله‌اش از من و اتاق من که آهنگی با صدایی پایین در آن در حال پخش است و من در حال چرت میان خواندن کتاب، سر رفته باشد. اگر به شوخی شروع به گاز گرفتن پای من کند ماکزیمم جوابی که از من می‌شنوند این است که «نه!» و یا دیگر خیلی لطف داشته باشم «نکن!». بنا به غریضه‌ی وحشی‌اش اگر شوخی را ادامه دهد و یک پای من را بکند و شروع به خوردن کند، نگاهی به او می کنم که پای مرا به گوشه‌ی اتاق برده است و در حال خوردن است و نگاهی به بدن ناقص‌شده‌ام و در نهایت با یک «درست می‌شود!» ماجرا را به پایان می‌برم و یک لیوان دلستر می‌ریزم و بعد از مزه‌مزه خوردن آن، دوباره شروع به خواندن کتاب می‌کنم و باز وسط آن چرتی شروع می‌شود و زندگی به همین شکل می‌گذرد.

غریبه که نیستید، احساس می‌کنم اگر شرایط متفاوتی با آنچه که اکنون هست نیز بود، من باز همینم که عرض شد. شاید ممکن بود بدتر نیز باشم، برای مثال اگر شرایط به گونه‌ای بود که بجای دلستر می‌توانستم ویسکی سفارش دهم و بجای اینکه یک حیوان خانگی داشته باشم، هر روز بخشی از حقوق نداشته‌ام را مصرف زنی متفاوت با روز قبل  می‌کردم، باز نیز توان جواب دادن به تلفن‌ها را نداشتم و ماکزیمم بجای جواب ندادن به تلفن آنرا وصل می‌کردم و فقط گوش می‌دادم که آنطرف گوشی چه می‌گوید و اگر حوصله‌ام از حرف‌زدنش سر نمی‌رفت و وسط مکالمه گوشی را قطع نمی‌کردم، خودش وقتی حرفش تمام می‌شد یا می‌دید که جوابی به دنبال سوالش نمی‌آید، قطع می‌کرد. این وسط از حقوق نداشته‌ام هم پول کمتری مانده بود و دغدغه‌ی اجاره‌ی سر ماه نیز به آن اضافه می‌شد.

سخن کوتاه که باز وضع به همین منوال بود که در یک عصر پائیزی در حال چرت زدن بودم و حیوان خانگی یا همخوابه‌ام حوصله‌اش سر می‌رفت و با یک «نه!» یا «نکن!» ماجرا را به سر می‌آوردم و وسط چرت با صدای تلفن از خواب می‌پریدم و بعد از جواب ندادن و خوردن یک لیوان هرچه، چند خط کتاب می‌خواندم و باز به چرتی فرو می‌رفتم. شاید قرار است در زندگی بعدی عمه‌ی پیر فقیری باشم که به این زندگی عادت کرده است.


پ.ن ۱: پست در یک بعد از ظهر پائیزی، در حالی که با صدای تلفن از خوابِ در حین خواندن «چاقوی شکاری» موراکامی بیدار شده بودم و صدای خُرخُر گربه می‌آمد، نوشته شد.
پ.ن ۲: در نهان روانم اطلاعی ندارم چه می‌گذرد، اما در سطح خودآگاهم حداقل حیوان خانگی و زن را یکی نمی‌دانم. توضیح دادنش داستان را لوث می‌کند، همین که قصد جسارت برداشت نشود بس است.
پ.ن ۳: کاش بجای موبایل، دلستر الکترونیک ساخته می‌شد که هی می‌زدیم تو برق، هی شارژ می‌شد :(.
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم پورگنجی